چهارشنبه 4 آذر1388
دلم لک زده برای روزهای نارنجی با طعم ژله پرتقالی.
دوشنبه 2 آذر1388
بعله، حرف رفتن کنار دریا رو بزنم دریا خشک میشه چه برسه از ذهن و دلم بگذره میخوایم بریم تیاتر.
قرار شده بود جشنواره تیاتر بعد از نمایشگاه کتاب باشه، یعنی از روز یکشنبه شروع بشه..
دیروز دوس جون زنگید که عصر میآی بریم، گفتم کارم زیاد فردا بریم.
ای روزگار! صبح رفتم اداره دیدم یه فکس اومده: عصر دوشنبه، اختتامیه جشنواره تیاتر و معرفی نفرات برتر.
الان باید چی بگم؟
دوشنبه 2 آذر1388
تابلو که آدمی که داره اینجا مینویسه اینر وزها خیلی درگیره.
یه مدت بیخیالش بشید، تا اطلاع بعدی اینجا همهاش غر و لند و ناله مینویسه.
آخه چرا نمیذارن آدم سرش به کار خودش باشه؟!
یه مدت بیخیالش بشید، تا اطلاع بعدی اینجا همهاش غر و لند و ناله مینویسه.
آخه چرا نمیذارن آدم سرش به کار خودش باشه؟!
یکشنبه 1 آذر1388
حس بدی به آدم دست میده وقتی که حرفهایی را که از سر ناراحتی و دلخوری برای کسی تعریف کرده از دهان دیگری بشنود.
خب اگر بخواهداینجور باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود.
من از یک نفر ناراحت بودم، ناراحتی را به خودش هم گفتم! دلیل ندارد که من حرفهایی را که زدم از دهان دیگری بشنوم.
بدبختی من این است که همه چیزم روست، محافظه کار نیستم که ببینم مثلا چه خواهد شد بعد بگویم این خط و ربط منه.
همینها شده بهانهای برای سوء استفاده.
آقا من دوس ندارم کسی به من بگوید جای خواهرم هستی که این را میگویم.
آقا من نمیخوام کسی بگه برادرانه بهتون فلان چیز رو میگم.
من از این همه برادرانهگی حالم بهم میخورد.
گور پدر خیلی چیزها، فردا حتما میریم واسه دیدن تیاتر حتی اگه شده روی زمین بشینیم، حتی اگه بعد از دیدن تیاتر بگم چقدر مزخرف بود.
من دلم واسه این جور مزخرفها تنگ شده.
خب اگر بخواهداینجور باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود.
من از یک نفر ناراحت بودم، ناراحتی را به خودش هم گفتم! دلیل ندارد که من حرفهایی را که زدم از دهان دیگری بشنوم.
بدبختی من این است که همه چیزم روست، محافظه کار نیستم که ببینم مثلا چه خواهد شد بعد بگویم این خط و ربط منه.
همینها شده بهانهای برای سوء استفاده.
آقا من دوس ندارم کسی به من بگوید جای خواهرم هستی که این را میگویم.
آقا من نمیخوام کسی بگه برادرانه بهتون فلان چیز رو میگم.
من از این همه برادرانهگی حالم بهم میخورد.
گور پدر خیلی چیزها، فردا حتما میریم واسه دیدن تیاتر حتی اگه شده روی زمین بشینیم، حتی اگه بعد از دیدن تیاتر بگم چقدر مزخرف بود.
من دلم واسه این جور مزخرفها تنگ شده.
جمعه 29 آبان1388
این شهر خیابان، میدان و چهار راه کم ندارد ولی دیروز عصر خیلی اتفاقی حدود ساعت پنج عصر نزدیک فلان چهار راه جسم ما به فاصله تنها چند قدم از کنار هم رد شد.
کت و شلوار خاکستری به تن داشت، همان بیشرفی که 27 شهریور گوشی موبایلش را آورده بود توی صورتم و زرت زرت عکس میگرفت.
عمرا فک نمیکردم یه مرتیکهای که دست بچهاش را گرفته و خیلی علافانه تکیه داده به دیوار این کاره باشد.
-هی چکار میکنی؟
-این عکسها بعدا لازم میشه.
اگه صدامو میشنوی، من دیگه دوس ندارم قیافه اون بیشرفها رو ببینم.
چند وقت پیش با پسرک هم که حرف زدم میگفت یادش نیست آن روز چه اتفاقی افتاده و چطور بردنش!
چرا تو ذهن من همه چیز مونده؟ تصویر اون موجودات؟ حرفهاشون؟ اون چوبهای بلند و قطور پرچم ها؟
کت و شلوار خاکستری به تن داشت، همان بیشرفی که 27 شهریور گوشی موبایلش را آورده بود توی صورتم و زرت زرت عکس میگرفت.
عمرا فک نمیکردم یه مرتیکهای که دست بچهاش را گرفته و خیلی علافانه تکیه داده به دیوار این کاره باشد.
-هی چکار میکنی؟
-این عکسها بعدا لازم میشه.
اگه صدامو میشنوی، من دیگه دوس ندارم قیافه اون بیشرفها رو ببینم.
چند وقت پیش با پسرک هم که حرف زدم میگفت یادش نیست آن روز چه اتفاقی افتاده و چطور بردنش!
چرا تو ذهن من همه چیز مونده؟ تصویر اون موجودات؟ حرفهاشون؟ اون چوبهای بلند و قطور پرچم ها؟